تبليغاتX
مشخله

....

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

مشخره باژی قلدر مآبانه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

مامان مشخله جان عزیزم همراه دو تا از خاله هاش و چند تا از هم دوره ای های جلسات زنانه شون!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

همین کارها رو میکنی دیگه...  پس واسه چی اینطور دلم اسیرت شده دیواااااااااااااااانه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

چه خوبه که تو میتونی هرکس که نگاه چپ بهت بندازه رو به این شکل در بیاری و برنامه شو ردیف کنی!

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

دست خودت نیست ولله! دست خودت نیست!

جان کوچیک منی و هیچ اختیاری هم در این مورد نداری.... برات متاشفم مشخره!!

پ. ن. : چرا یاد دراکولا افتادم؟؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

الهام جون بیا اینو ماچ بارون کن. یه وقت خدای نکرده این گوشفند ژبون ملاقه ای، این امر بهش مشتبه نشه که یه بچه شیر سفیده !

به این یکی هم بگو صداشو بیاره پایین، تحفه بیلو روس! سرمون قربون صداش رفت!

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

باباجون! من هم یه سر میخوام اندازه سر شما! میشه؟!

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

ابَر دستگیره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

موجود هم اینقدر بچه مامان؟! اینقدر لوووووووس؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

خدا به هر کس دست و پاهای کشیده و هیکل رعنا بده، همینطوری با ناز و خرامان خرامان راه میره خب!

پ. ن. - ۱ : مامان من بهم یاد داده که تمسخر مردم هیچ کار خوبی نیست!!!!

پ. ن. - ۲ : به این کار من میگن : تمشخر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

ما Liger نیستیم. ما به دنیا که میاییم همینطوری خال خالی هستیم . بعد که بزرگتر شدیم خالهامون ناپدید میشن.

شما که باید بهتر بدونی!!!! (بله! با جنابعالی ام! )

اما به این گفتند تو هم شیری و هم ببر! از همون Liger های کذایی! خیال کرده لابد یه مُهره مهمه! لابد یه کاره ی مملکته! قیافه شو! خداییش دیوانه نیست؟؟ با اون دستگیره های مشخره تکامل نیافته اش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

آخه من به این بچه چی بگم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

چرا خوب نبودن حال من مهم نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

قابل پیش بینیه... نه؟

چی رو میگم؟

همون قربون صدقه هایی که الان با دیدن این عکسش از ذهنم میگذره دیگه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

لثه اش میخاره قوبونش بلم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

مشخله : بابا جوووون! بابا جوووون! بدویید بیایید! زود ....

باباش : چیه پسرم؟

مشخله : بیایید ... یه آدمیزاد یه قوطی دستش گرفته داره از توش ما رو نگاه میکنه! بیایید بریم بخوریمش.

باباش: آدمیزاد؟؟ بخوریمش؟

مشخله : آره خب ... بدویید! الان میره ها!

باباش: اولا که شکار وظیفه مامانته.... ثانیا! ما که تازه همین پریروز کلی گوشت شکار خوردیم. ثالثا" آدمها همه شون گوشت تلخ هستند. چند تا از رفقا قبلا گوشتشونو چشیدند، تا چند روز مسموم بودند.... بذار با قوطی اش نگامون کنه. بعدش راهشو میکشه و میره!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

اصلا احتیاجی به این دلبری ها نیست. دلی برام نذاشتی که قربون شکلت برم من. اصلا خودت ببین! اون دلی که پیش خودت مونده،  مال این حرفها هست اصلا ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

اینها سه تا از نوچه های مشخله جان من هستند. برای یه ماموریت فوق غیر سرّی دارند میرند. خود عزیزش داره از ستاد فرماندهی راهنمایی شون میکنه. ای جااااااااااااااان

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

سلام ... صبح بخیر عشق خواب آلود من . خوب خوابیدی عزیز دل؟ امروز چند جا برای آتیش سوزوندن توی دستور کارت پیش بینی شده؟ هان؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

ویییییی چقدر من از تو می ترسم!

وییییی چقدر تو وحشتناکی!

وییییی چقدر من از تو حساب می برم!

دارم از ترس می میرم برات!

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

از این که عاشق مخلوقی به خوبی توام افتخار میکنم عزیز دلم. تو مناسب ترین معشوق برای دل عاشق منی. نه حرف تلخی، نه بی اعتنایی ای، نه دروغی، نه تحریک حس حسادتی! فقط و فقط دلبری. از این بهتر چی میخوام دیگه؟

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

مشخله :

مامان جون داری میری شکار آهو؟؟ منم بیام ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

ای عشق دلبر من! خستگی ات رو در که کردی بیا بریم باژی! خب؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

ای جاااااااااااااان خوش اخلاق من ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

تو فقط عزیز دل مامانت نیستی. یه نفر این گوشه دنیا هست که دلشو داده به تو. نخوریش یه وقت!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

ولله که تو بی گناهی. بی گناه.

برای همینه که وقتی می بینمت، قند توی دلم آب میشه. خیلی بیشتر از این. درست مثل یه عاشق دلباخته. به زندگی امیدوار میشم.

حرفهامو باور میکنی، قربون اون دستگیره های به درد بخورت برم من؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

با این اوصاف توقع داری " جان "  من نباشی؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت      | 

 

چکار کنم؟ دله دیگه. هرکاریش می کنم راضی نمیشه که براش وبلاگی نداشته باشم.

جُرمه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت      |